
مامان : المیرا
غذام و قورت دادم و گفتم : جان
مامان : امینه خانم دوباره زنگ زد
بی حوصله چشمام توی حدقه چرخوندم و گفتم : آخه
مادر من مگه چند بار باید جواب رد بشنون تا دست از
سر من بردارن؟
بابا قاشقش و توی بشقاب گذاشت و خطاب به من
گفت: چرا مخالفت میکنی اخه شهریار مگه چی کم
داره؟ خوشگل که هست کار که داره دستش به دهنشم
میرسه و آدم زندگی کنی هم هست نمیدونم چرا
مخالفت میکنی
من : بابا جان میزارین من خودم تصمیم بگیرم؟ من
نگفتم شهریار پسر بدیه گفتم که اول میخوام درسموادامه بدم دوما اصلا قصد ازدواج ندارم…میشه این
بحثو تموم کنید؟









